۱۳۹۶ آبان ۲۷, شنبه

درآمدی بر تئوری توطئه

در جهانی که در آن زندگی می کنیم، با همه ی افراد و جریان ها و رویدادهای موجود، مردمی هستیم که روزانه برنامه های ویژه ی خود را در قالب فردی یا اجتماعی داریم و کنش و واکنش ایجاد شده را نام برهمکنش (تعامل) بر آن می گزاریم. خواسته های خود را در حالی پی می گیریم که برای آنها چار عنصر “آویژه (علاقه) و استعداد”، “مسیر و راه”، “هدف و آرمان” و “روشمندی و چگونگی انجام” را تعریف می کنیم که همانا تعیین کمیت و کیفیت انجام کار و میل به هدف می باشد. ما بدین می اندیشیم که سود و زیان ما در چیست و چه چیزها و کسانی به حال من و به حال ما سود و زیان دارند؛ آنچه که به ما در رسیدن به خواسته ی مان یاری می رساند را به سوی خود درمی کشیم (جذب می کنیم) و آنچه که بی سود و هتا زیانبار است را از خود دور می کنیم.


اما آیا ما به راستی به خواسته های خود آگاهیم ؟ آیا ما به راستی می دانیم که چه چیزها و چه کسانی به ما در رسیدن به هدف هایمان کمک می کنند و کدام یک بازدارنده، مانع و ویرانگرند ؟ معیار تشخیص درست در همه ی این موارد چیست ؟ به دیگر سخن، “چه باید کرد” تا بتوان خوب دید، خوب دریافت و خوب برنامه ریزی کرد ؟

پیش از آنکه به دنبال خواسته هایی باشیم که هم اکنون نداریم، نخست به نیازهایمان می اندیشیم؛ اینکه در راستای دفع زیان و درکشیدن سود، به چه رویکردی نیاز داریم تا در قالب آن، از افراد و وسایل و ابزار و شگردها به چه شیوه ای بهره بریم. شاید نکته ای که بدون اینکه بدان اندیشیده باشیم و برای آنکه بتوانیم آغاز خواستن را کلید بزنیم، همانا تشخیص نیازهاست و مهم تر از آن، “ایجاد احساس نیاز” در خویش است؛ اینکه در خود نیازی را ایجاد کنیم که نه وارداتی از بیرون (همانند بمباران تبلیغات)، بلکه نیازی باشد که از درون اندیشه و وجودمان جوشیده باشد تا خاص ما و ویژه ی کمبودهایی باشد که ما را به سوی خواسته هایی سوق می دهد. نخست باید درد کمبود را تجربه کنیم تا نیاز به زدایش درد ایجاد گردد. باید آن اندازه فهیم شده باشیم که برای دردهایمان به دنبال درمان باشیم و نه دردکش. چنین افرادی اینگونه می اندیشند که اکنون “نیاز به چه است” و “نیاز به چه نیست”. احساس درد را باید به گونه ای در خود بیدار کنیم که ضمن تجربه ی درد، بتوانیم از میان درمان های پیش روی، آن درمانی را برگزینیم که در ضمن درمانگری، خود آورنده ی درد دیگری نباشد. این تشخیص درست است که این مورد را لحاظ می کند.

تئوری توطئه این را بیان می کند که ما مردمانی دردمند و پرنیاز و غرق در خواسته ها هستیم، اما دچار بازی هایی می شویم که نه در ژرفا بلکه در سطح، به عنوان روابط سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، جنگ ها و درگیری ها و... خود را ابراز می کنند و اینگونه می نمایند که درمان مشکلات ما هستند، در صورتی که چنین نیست و این به اصطلاح راه حل های داده شده به انسانیت، خود بخشی از برنامه های کلان تر و جهان شمول می شوند که نه درمان واقعی ما هستند و نه هرگز قرار بر این بوده است که کار درمانگری را انجام دهند؛ به دیگر سخن، فریبی هستند که صورتک منجی و رهگشا را بر چهره زده اند و این درمان ها نه تنها درمان راستین نیستند، بلکه در پشت پرده دسیسه و نیرنگی وجود دارد و تئوری توطئه دقیقن به این مورد می پردازد که بتوانیم سره را از ناسره جدا کنیم.


آنچه مقامات رسمی و رسانه های جریان اصلی (Main stream media) به مردم می گویند را بررسی کردن و آنها را با داده های دیگر تطبیق دادن و در صورتی که نتیجه ی بررسی چیزی معنادار گردد، یعنی داده های موجود وجود و روند توطئه را تایید کنند، دیگر آن را تئوری توطئه نمی خوانیم و لفظ “ممکن است این یا آن باشد”، به لفظ “این دارد روی می دهد” دگرگون می شود. تئوری توطئه، توطئه های خاموشی که بی صدا و بی مزاحمت از سوی مردم بی خبر از همه جا، در بستر روابط، نهادها و سازمان ها و در ساختارهای بی شمار سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، بانکداری، صنعت، تولید مواد خوراکی و دارویی و.... جا خوش کرده اند و از زیر با یکدیگر از درون پیوند خورده و همکاری سازمان یافته ای دارند را تئوریزه می کند، برای آنها دلایل، شواهد، مدارک و اسناد به دست می دهد و توجیهات رسمی موجود اعلام شده را به رسمیت نشناخته و سخن دیگری می گوید که تا ثابت نشدن آن، “تئوری توطئه” خوانده می شود.

آنچه که خواننده لازم است بداند اینست که تئوری یا نظریه، با فرضیه یعنی گمانه زنی و حدس، فرق دارد. روندی علمی وجود دارد که از فرضیه (گمانه زنی) آغاز می گردد و در گامی بالاتر به تئوری (نظریه) می رسد و پس از اثبات نظریه ای از میان نظریه ها، آنچه که از دل این تئوری بیرون آمده و مطرح شده است، ثابت می گردد؛ برای نمونه نظریه ی گردش زمین و قانون گرانش که اکنون امری ثابت شده اند. در فرضیه، بررسی وجود ندارد. بررسی های غیر علمی که آمیخته با مغالطه و سفسطه و تعبیرهای شخصی و بدون چارچوب و بنیه ی علمی باشند، سرفن گمانه زنی محسوب می شوند؛ اما تئوری برای آنچه که ادعا و بیان می کند، دلایل و مدارک و شواهد می آورد و اگر تا بدانجا پیش رود که بتواند آن شواهد را به عنوان اسنادی ثابت کند، کار را به انجام رسانده است.

کار تئوری توطئه، تدوین و تنظیم (Formulation) تئوری های توطئه جهت “توضیح” می باشد؛ توضیح رویدادی مهم به همراه علتی برجسته. تئوری توطئه می گوید که یک “رخداد” (رویداد، اتفاق) یا یک “پدیده”، در اثر توطئه ای بین احزاب گوناگون روی داده است به ویژه باور بر اینست که بنگاه یا نهادهایی بیشتر مخفی وجود دارند که مسئول رویدادهایی غیر قابل توضیحند. برخی از افراد، تئوری توطئه را به عنوان “شکلی از دانش یا تفسیر وابسته به توده ی مردم” معرفی کرده اند که بر اساس این تعریف، تئوری توطئه به عنوان “حالت هایی بیشتر مشروع از دانستن” مورد توجه قرار می گیرد؛ از این دست تئوری های توطئه می توان به روایت های ربایش های انسانی به دست بیگانگان فضایی، شایعات، برخی از فیلسوفان روزگار نوین (عصر نو)، باورهای مذهبی و ستاره بینی (Astrology)* اشاره کرد.


کترین ک. یانگ (Katherine K. Young) دکترا در تاریخ ادیان از دانشگاه مکگیل، می گوید یک توطئه ی حقیقی شامل چار ویژگی مشخص است:

- گروه ها؛ نه افراد تک و منزوی.

- اهداف شوم و غیر قانونی؛ نه آن اهدافی که به هازمان (جامعه) به عنوان یک کل سود می رساند.

- رفتارها و اقدامات هماهنگ و موزون؛ نه دسته ای از کارهای خودجوش و اتفاقی.

- نقشه و برنامه ای پنهان؛ نه بحث و گفتگوهایی همگانی.


* ستاره شناسی: Astronomy
طالع بینی، (ستاره بینی. -نویسنده): Astrology

مایکل بارکان (Michael Barkun) استاد بازنشسته ی علوم سیاسی دانشگاه سایراکیوس (Syracuse Uni.) که تخصصش در “افراط گرایی سیاسی” و “رابطه ی دین و خشونت” است، با بیان استفاده از “تئوری توطئه” در فرهنگ معاصر آمریکا، می گوید که این اصطلاح برای “باوری” مورد استفاده قرار گرفته است که رویدادی را توضیح می دهد که در نتیجه ی نقشه ای مخفی و پنهان از سوی کسانی است با قدرتی استثنایی و واجد دسیسه هایی مکارانه که به پایانی بدخواهانه و شوم منتهی می گردد. وی بیان می کند که تئوری توطئه دارای سه گانه ی زیر است:

- نخست، تئوری های توطئه ادعا می کنند آن چیزی را توضیح می دهند که تجزیه و تحلیل های نهادی نمی توانند این کار بکنند و از دل جهان، چیزی معنی دار به دید می رسند که در غیر این صورت امری گیج کننده خواهد بود.

- دوم اینکه، تئوری توطئه این کار را جذابانه به روشی ساده انجام می دهد و به شدت جهان را به دو بخش نیروهای تاریکی و نیروهای روشنایی بخش بندی می نماید. آنها هر چه بدسگالی (شرارت) است را به منبعی یگانه یعنی توطئه گران و گماشتگانشان (ماموران، کارگزاران) بازمی گردانند.

- سوم اینکه، تئوری های توطئه معمولن به عنوان دانشی (آگاهی) پنهان و ویژه معرفی می شوند که از سوی دیگران یا ناشناخته است یا مورد قدرشناسی قرار نگرفته باشد. برای تئوری پردازان توطئه، توده های مردم جمعیت هایی مغز شویی شده هستند، در حالی که خود در این آگاهی هستند و به خودشان در نفوذ و نقب زدن به فریب و نیرنگ های نقشه کشندگان و طراحان توطئه، شاد باش می گویند.


از میان توطئه هایی که سپس افشا شدند، می توان به موارد زیر اشاره کرد:

- آزار جنسی گسترده نسبت به ۱۴۰۰ کودک در ایالات متحده که به شوند (به علت) ترس ناشی از “نژاد پرستی” گزارش نشده بودند.

- ترس از ورود خودروهای ارتشی به خیابان ها در قالب نیروهای شهربانی (پلیس) و واکنش سریع در آمریکای دهه ی شصت و هشدار شورای شهر دیویس (Davis City) به شهربانی نسبت بدان که در دهه ی نخست هزاره ی دوم به وقوع پیوست.

- در ۴ اُم آگست ۱۹۶۴، رییس جمهور لیندون جانسون (Lyndon Johnson) در تلوزیون ملی به ملت آمریکا گفت که ویتنام به کشتی های آمریکا در شاخاب (خلیج) تونکین (Tonkin) یورش برده است؛ در حالی که جانسون و وزیر دفاعش (وزیر جنگ البته) رابرت مکنامارا (Robert McNamara)، کنگره و مردم آمریکا را فریب داده بودند و در حقیقت واروونه ی آنچه که اف بی آی ادعا کرد، ویتنام به کشتی USS Maddox حمله نکرده بود و “مدرک صریح و بی ابهام” به دست داده شده از سوی دولت نسبت به یورش بی دلیل دوم علیه کشتی های جنگی آمریکا، سرفن یک مکر و دروغ بیش نبود.

- در پی جنگ جهانی دوم، سیا و MI۶ از راه ناتو در عملیاتی به نام “گلادیو” (Gladio) با یکدیگر همکاری کردند که گفته شده بود تلاشی است برای ایجاد “ارتش عقبه” تا با کومونیسم بر سر یورش به اروپای باختری بجنگد. اما در واقع تبدیل به شبکه ی تروری مخفی گشت که شامل شبه نظامیان دست راستی، عناصر جرایم سازمان یافته، گماشتگانی با رخت مبدل در گروه و یگان های ارتش مخفی می شد که در فرانسه، بلژیکف دانمارک، هلند، نروژ، آلمان و سوییس فعال بودند و برای این طراحی شده بود تا گروه های چپگرای اروپا را به عنوان تروریست هایی به تصویر بکشد تا مردم را به سوی رای دادن به رژیم هایی اقتدارگرا و هوادار استبداد سوق دهند. یکی از کارهای پلیدی که انجام دادند، بمب گزاری در ایستگاه قتار بولونیا در شمال ایتالیا بود که 85 کشته بر جای گزاشت و به گزاف به مارکسیست ها نسبت داده شد.


همه ی اینها در حالی است که رژیم دیکتاتوری ولایت فقیه با کمک رسانه های خود و مزدوران رنگ و وارنگش تلاش می کند تا تئوری توطئه را تا حد وهم و توهم توطئه پایین آورد و برای این کار از مزدوران خوش نشین برون مرزی و کراواتی خود هم نهایت بهره برداری را می کند. از یکسو این بی اعتبار کردن تئوری توطئه را به پیش می برد تا اشکال های مطرح شده علیه خمینی ضحاک و وجود منحوس آخوندها در ایران و... را از حیث اعتبار بیندازد و از سویی دیگر، حاجی لک لک رژیم یعنی فردی موسوم به رائفی پور را بر حصب ماموریت سازمانی به میان دانشجویان می فرستد تا همان تئوری های توطئه ای که مطرح شده است را جهت دهی کنند و علیه دیگران و به سود خود به کار گیرند. اکنون که یک دهه از حضور این استاد بی استاد می گزرد، هرگز کسی از آن گوش ایستادگان از وی نه خواست مدارکی دال بر ادعاهایش به دست دهد و نه هرگز مرجعی به دست داده است و این استاد بزرگ! هتا یک کتاب هم در این موضوع منتشر نکرده و پیشینه ی علمیش که به گزاف او را استاد و دکتر خطاب می کنند، در آغاز مزدوری برای واواک دیپلم بود که چند گاهی است مدرک کارشناسی خود را در رشته ی حسابداری! گرفته است.

به یاد داشته باشید جنایات گونتانامو تئوری توطئه ای بود که اثبات شد. در شماره های آینده بدین مبحث بیشتر خواهم پرداخت و رویدادها را از دریچه ی تئوری توطئه مورد بررسی قرار خواهم داد. بسی مایه ی خرسندی منست که خوانندگان روشن ذهن، هر گونه سخنی که دارند را به آگاهی من برسانند.

همین جستار در پژواک ایران

۱۳۹۶ آبان ۲۶, جمعه

"رسوایی گفتگوی ساختگی فرمانده ی کل سپاه برای درخواست کمک به زلزله زدگان" + ویدیو


گفتگوی دروغین و نمایشی پاسدار "محمد علی جعفری" فرمامده ی کل سازمان تروریستی سپاه با تلفن همراه در برابر دوربین‌ های مزدوران رژیم. به دکمه ی سبز گوشی وی نگاه کنید... هنور دکمه ی سبز را فشار نداده و در واقع پاسخ تلفن را نداده اما دارد برای خودش حرف می زند !!


همین جستار در کیهان سوئد

آشنایی مختصر با هنری کیسینجر

هنری کیسینجر زاده ی ۱۹۲۳ یک یهودی زاده در آلمان است که پس از پناهندگی در آمریکا به سال ۱۹۴۳ به همراه خانواده اش در پی فرار از آلمان نازی، در ایالات متحده به جایگاه های بزرگ سیاسی، امنیتی و... دست یافت.


- مذاکرات کاهش سلاح های اتمی میان شوروی و ایالات متحده که به پیمان نمک (Salt) نامور گشت. (۱۹۷۲-۱۹۶۹)؛ اما این در حالی است که: او آغازگر یک جنگ اتمی جعلی به منظور پیشبرد نظریه ی بازی منحرف شخصی خود بود. او در حالی مرد ایده ها در در دل سیاست های راهبردی آمریکا بود که با بی رحمی مرتکب جنایات جهانی می شد.

- آغاز روابط ی سیاسی با چین در سال ۱۹۷۲ با کلید زدن دیپلماسی مهبانگ؛ این در حالی است که آغازگر این سیاست نیکسون بود و بیش از این بسیاری از مذاکراتی که وی با چینی ها در پکن کرده بود را تا سال ها پنهان نگاه داشت. یک توتئه شکل گرفته بود که لازم بود مردم جهان و در صدر آنها دولت ها و کشورهای دیگر از آن آگاه نشوند تا به حسب ایجاد شرایط مناسب زمانی، مکانی و امکاناتی و به دست آوردن موقعیت مورد نظر، آنها را خود اعلام کنند و اینگونه است که عملن جهان در کار انجام شده قرار می گیرد. طرف چینی به همان اندازه ی کیسینجر، پنهانکار و توتئه پرداز است. او در دوره ی نیکسون وزیر امور خارجه بود. مشاور امنیت ملی نیز بود.

یکی از نشانه های دیکتاتوری و فاشیسم اینست که قدرت را متمرکز کنند. هنری کیسینجر تا آنجا که توانسته قدرت را در مهوریت خودش و دفتر کارش تمرکز داده:

- نقش موثر در پایان یافتن جنگ ویتنام.

- کیسینجر کسی است که در نامه به اوباما درباره ی ایران به موارد زیر اشاره کرد:

۱. ایران از بابت سرنگونی قذافی قدرتمند خواهد شد، چون فکر می کند رفتار قذافی در برابر آمریکا غلط بود و او دارد مسیر درست را می رود.

۲. پشتیبانی از اسلام پنیری به جای اسلام تاریخی.

۳. با توجه به منافع بسیار آمریکا در خاورمیانه، رفتار آمریکا در بحران های کشورهای منطقه باید بر اساس هویت شخصی و فرهنگی و تاریخ کشور رفتار کنیم.

- امروزه رویه ای از سیاست به نام او سکه زده شده است که آن را “واقعیت گرایی کیسینجری” می نامند و در واقع او یک واقعیت گرای سبکمند است، یعنی ارزیابی های غیر احساسی را در منافع ملی لحاظ می کند.

- نیکسون و کیسینجر علیه هندوستان و بنگلادش، با دیکتاتوری نظامی پاکستان هم دست شدند و با بی رحمی کامل سبب شدند تا ۱۰ ملیون پناهنده ی بنگالی راهی هندوستان شوند. دیکتاتوری مسلمان پاکستان ده ها هزار بنگالی را کشتار کرد و یکی از مهم ترین اهدافشان، کشتار کمینه ی هندوی بر جای مانده در میان بنگالی ها بود. اهمیت قابل توجه راهبردی بنگلادش در نیمروز آسیا را نباید در موضع گیری آمریکا در در زمان صدارت امور خارجه یعنی کیسینجر از خاطر دور داشت که این رویدادها در ۱۹۷۱ انجام گرفت و یک سال پس از آن بود که کیسینجر، این نظریه پرداز اهریمنی توطئه گر جهانی، از حزب جمهوری خواه و در دولت نیکسون با چین وارد مذاکره می گردد. نیکسون از نژاد هندی متنفر بود و کیسینجر به تنور نژادپرستانه ی وی هیزم می ریخت. سخت گیری بر پاکستان برای رویارویی با هندوستانی که به شبهه نظامیان بنگالی کمک می کرد، شوند جنگ شهری در هندوستان شد که با پشتیبانی شوروی، آمریکا در این بین متوجه شکستی راهبردی شد.

- کیسینجر در دسامبر ۱۹۷۱ بر خلاف قانون اساسی ایالات متحده، تسلیحات مخفی آمریکا را در خلال جنگ میان هندوستان و پاکستان در اختیار الله پرستان پاکستانی قرار داد و با همه ی مخالفت های کارکنان کاخ سپید، وزارت امور خارجه و پنتاگون، این کار انجام گرفت.

- او در هیئت روابط خارجه ی سنا درباره ی دست داشتنش در واترگیت شهادت دروغ داد. رسوایی واترگیت مربوط به شنود غیر قانونی دولت ایالات متحده در زمان نیکسون ور کیسینجر است که باعث شد از روزنامه نگاران و مقامات رسمی دولتی جاسوسی شود. او در این کار غیر قانونی نقش کلیدی داشت.

- رابرت موگابه دیکتاتور زیمبابوه در قالب ریاست جمهموری است که از زمان به اصطلاح استقلال این کشور از بریتانیا در ۱۹۸۰، از مصدر قدرت تکان نخورده است. موگابه مورد تایید کیسینجر بود و با مهندسی او به قدرت رسید. او هم علیه سپیدها و هم سیاهان تبعیض ایجاد کرد و مردم از هر دو تیره ی نژادی را در فقر و گرسنگی نگاه داشت. در زمان آپارتاید در آفریقای نیمروزی، خاندان اوپنهایمر چیزی نزدیک به ۸۰ درصد شرکت های ثبت شده در بازار بورس در آفریقای جنوبی و همچنین دیگر صنایع کان کاوری طلا و الماس که کشور بر بنیان آنها استوار است را در اختیار داشتند. آنها همچنین رسانه ها را از راه جلوداران گوناگون در مهار خود داشتند. سپس زمان “دگرش های گسترده” فرارسید و آن هنگامی بود که نلسون ماندلا از زندان آزاد شد و “آزادی” سیاهان بدانها بازگردانده شد. اکنون، پس از این وزش دموکراسی، خاندان اوپنهایمر هنوز چیزی نزدیک به ۸۰ درصد شرکت ها در آفریقای جنوبی را در دست دارند و رسانه هایی که از سوی جلودارانی همچون دوست هنری کیسینجر تونی اُ رایلی (Tony O’Reilly) اداره می شوند؛ بلیونری ایرلندی. اُ رایلی فرنشینی مهار شده از سوی برادری را بر ریاست شرکت سهامی هاینز (Heinz) گمارد و آغاز به خرید روزنامه هایی در سراسر جهان کرد و به دید نمی رسید که پول مانعی برای این کار باشد.

- کیسینجر نیز درست مانند ژرژ بوش، از سوی ملکه ی بریتانیا یعنی الیزابت، مقام شوالیه گری دریافت کرد.


ما بر سر میراث کیسنجری زندگی می کنیم که ما را به دو بخش اساسی جداسازی کرده است. آمریکا بسیار بیشتر از آنکه شخاصی چون کندی را به خود ببیند، امثال موجوداتی چون کیسینجر و نیکسون را تجربه است و به واسطه ی وجود چنین اهریمنانی در سریر قدرت، جهان آشفته و مهندسی شده ی امروز را به میراث برده ایم.

این جستار بخشی از ترجمه ی کتاب "بزرگ ترین راز" اثر فاخر دیوید آیک به ترجمه ی خودم می باشد.

همین جستار در کیهان سوئد

۱۳۹۶ آبان ۲۵, پنجشنبه

بازخورد جمهوریت در مثلث پارس

اصطلاح “جمهوری” مفهومی است ناپایدار و دگرش پذیر و نامعین در فلسفه ی سیاسی. این اصطلاح گاه در برابر رژیم پادشاهی، گاه در برابر رژیمی دیکتاتوری و گاه در برابر حکومتی عنوان و ابراز می شود که چند اشراف و سرمایه دار کلان، حکومتی اشرافی یا اریستوکرات برپا کرده باشند. جمهوری سرفن و الزامن به معنای مردم سالاری (Democracy) و سکولاریسم نیست، همانند نوع رژیم در مسر که نه سکولار به معنای دخیل نبودن دین در دولت است و نه به معنای چارچوب گزینش رییس جمهور برای دوره های چار ساله که حسنی مبارک برای ۳۰ سال در آن کشور رییس جمهور به شمار می آمد. از اینرو، معنای آزادی و مفاهیم بنیادین حقوق بشر، ذاتن ارتباطی با ساختار جمهوری یا پادشاهی ندارند و عنصری مستقل هستند که در هر دو سامانه می توانند وجود داشته باشند یا نه. اما سکولاریسم که در سیاست به چم جدایی دین از دولت، جدایی کلیسا از دولت و برتری دادن حقوق بشر بر دیگر ارزش های تلقی شده ی هر گروه، دسته، اجتماع، حزب، مکتب و جهان بینی (Ideology) می باشد، ساختاری است که تنها یک رژیم و حکومتی می تواند دارای آن باشد که مسیر فاشیزم و دیکتاتوری را در هیچ بعدی سرلوحه ی خود قرار نداده باشد، بدین معنا که در قانون اساسی کشور، صحبت از حقوق بشر باشد و بازبرد به بیشینه ی آرای مردم جهت گزینش فرد یا حزب، برای سپردن سکان دولت به عنوان قوه ی مجریه، به معنای پایمالی حقوق کمینه ی هازمان (اقلیت جامعه) در ابعاد سیاسی، مذهبی، جنسیتی و... نباشد.


در ۲۶ اُم خرداد ماه ۱۳۵۲ خورشیدی بود که واژه ی جمهوری برای نخستین بار از رادیو افغانستان به گوش مردم رسید. در واپسین روزهای بهمن ۱۳۰۲ بود که سخن از جمهوری در ایران کارش بالا گرفت و در فروردین ۱۳۰۳، مجلس ملی در شرف تصویب رژیم جمهوری به فرنشینی سردار سپه بود که با کارشکنی آخوند انگلیسی به نام آیت الله مدرس، این طرح ناکام ماند. در تاجیکستان نیز رژیم سیاسی جمهوری از ۱۹۲۹ در قالب بخشی از اتحاد جماهیر شوروی تشکیل و پس از فروپاشی شوروی نیز به جمهوری تاجیکستان دگرش نام پیدا کرد. در افغانستان، جمهوریت با کودتای سپید محمد داوود پسراموی ظاهر شاه بر سر کار آمد که خودش نیز قربانی کودتایی خونین شد که به انقلاب ثور معروف گشت و حزب کمونیست افغانستان به فرنشینی نور محمد تره کی جمهوریت را مصادره کرد و در این دوران جمهوریت در افغانستان، حامد کرزای تنها رییس جمهوری است که بر اساس موافقت نامه ی بُن به ریاست جمهوری رسید و پس از دو دوره ی ۵ ساله، ریاست جمهوری را از دولتی منتخب به دولت منتخب پسین سپرد. در ایران، جمهوری هنگامی به جد مطرح شد که ۲۰ سال از حکومت پادشاهی مشروطه می گزشت و این زمانی است که سردار سپه رضا خان، نخست وزیر ایران است و کاهش قدرت استبدادی دربار قجر، فرصت مطرح شدن چنین خواسته ای را داده بود. خود شخص رضا شاه و همراهان و هم اندیشانش، از مروجین جمهوریت در ایران بودند؛ کسانی همچون ملک الشعرای بهار و یهیا دولت آبادی که از پشتیبانی های پولی و مالی سردار سپه به منظور پیشبرد جمهوریت سخن گفته اند و کارگزارانی همچون تیمورتاش و داور که در برون مجلس و و تدین در درون مجلس، خود از فعالان و مبلغین جمهوریت شمرده می شوند و سردار سپه کارگردان کودتاگری علیه شاهنشاهیِ قجرِ مزدور انگلستان و روسیه بود که امروز پشت صحنه ی جمهوریت را نیز کارگردانی می کرد. آنچه که رضا شاه را به امر جمهوریت بیشتر ترغیب کرد، همانا سرنگونی رژیم خلافت عثمانی بود.

امروزه مردم سه کشور در رژیم هایی زندگی می کنند که هر چند نام جمهوری بر خود دارند، اما نه در افغانستان و ایران، دین و مذهب از دولت جداست و نه در تاجیکستان رییس جمهور در دوره های کوتاه چند ساله برگزیده شده و روندی دمکراتیک دارد؛ در تاجیکستانی که نظام جمهوری برقرار است، تاژ شاهنشاهی دوران درخشان سامانیان در میانه ی پرچم می درخشد و در ایرانی که هتا بنیانگزار خاندان شاهنشاهی پهلوی، خود به دنبال برقراری جمهوری بود، هنوز جمهوری شکل نگرفته است و شکلی جعلی و اسلامی آن به دست داده شده که نه میزانی از اوزان دموکراسی و مردم سالاری را دارد و نه وقعی به سکولاریسم و موازین حقوق بشر می گزارد. هنوز در دو جمهوری اسلامی ایران و افغانستان، احکام اعدام، زندانی سیاسی، تازیانه و سنگسار اجرا می گردد. جمهوریت، هر چند بومی اقلیم های پارسی نیست، اما سکولاریسم و جدایی دین از دولت همانند زمان هخامنشیان و نه ساسانیان، امری است بومی و درخور هازمان ایرانی.


در افغانستان، ملایان مسلح و خودکامه و دین فروش در اندیشه ی سرنگونی همه ی این موازینی هستند که به ناحق آنها را غربی می خوانند؛ چرا که اندیشه های سکولار ابن رشد را یا نمی شناسند یا نمی خواهند بشناسانند. در ایران، ضحاکی چون خمینی با ساز و غوغای آزادی، شاهنشاهی را به کمک کارتر و سیا و انگل ستان و شوروی سرنگون می سازد و اگر در آن زمان بیشتر یورش ها به محمد رضا شاه، ۳۰۰۰ زندانی سیاسی مارکسیست از سوی آیت الله بی بی سی و رسانه های دیگر باختر زمینی بود، امروزه همان چشم آبی ها در ازای روابط پر سود اقتصادی و نفتی خود با ولایت فقیه، چشم بر هزاران اعدام در سال و کشتار و سرکوب معترضین در سال های ۵۷، ۵۹، ۶۰، ۶۱، ۶۷،، ۷۷، ۷۸ و ۸۸ می بندند.

آنچه که مردم ما باید یاد بگیرند، پی بردن به نیازهایشان و پیگیری خواسته هایشان است، چه در قالب جمهوری و چه پادشاهی. مردم افغان که درصد بالایی بی سواد مطلق دارند را چگونه می توان مفاهیم آزادی و استقلال و میهن را در ذهن و اندیشه ی شان کاشت ؟ پس درست آنست که در قالب کنونی، نخبگان دردمند و نوع دوستی بر سر کار باشند که دغدغه ی ملیت و میهن دارند و ایران امروز از آن روی که به نکبت استبداد ولایت فقیه گرفتار شده است، نخبگانش در بندند یا کشته و آواره گشته اند و جنگ فرسایشی میان هواداران شاهنشاهی و جمهوری خواهان برای اینست که گوهر آزادی و ارزش های حقوق بشری و ایجاد فرصت های برابر برای رشد همه ی افراد هازمان، به محاق فراموشی سپرده شود.


فسادهای کلانی که مستقیمن در دولت و وابستگان دولتی در افغانستان وجود دارد، آزادی خواهان رهپوی احقاق حقوق بشر را در مذیقه قرار داده و وابستگی کشور به واردات همه چیز به جز تریاک، این کشور را نه به خاطر بیگانگانی متخاصم که به شوند به اصطلاح خودی هایی در درون حاکمیت، فلج، ناکام و بی بنیه کرده است.

آنچه که دادگری را نوید می دهد، نه الزامن جمهوری و پادشاهی و انواع و اقسام دیگر رژیم های سیاسی، که فهم بیشینه ی مردم یک هازمان نسبت به حقوق فردی و اجتماعی خود و مطالبه ی این حقوق از دستگاه سیاسی حاکم است. مردم باید پیش از قالب حکومت را خواستن، خواستار موازین دیگری باشند که پیشتر شرح مختصرشان رفت. مردم دانا می دانند چه نمی خواهند و می دانند چه می خواهند؛ باری به هر جهت نمی شوند و در پرتگاه توطئه های جهانی پیش روی، چشمانی باز خواهند داشت. فیلسوف سیاسی روسو، قرارداد اجتماعی خود را نه بر بنیان شکل حکومت که بر اساس درونمایه و چیستی (هویت) آن به نگارش درآورد که مرام فلسفه ی سیاسی اوست که ارزش های بیان کرده اش، پیرامون حقوق بشر و آزادیند، تا بدان حد که می گوید چشم پوشی از آزادی به چم (معنای) چشم پوشی از خصلت انسانیت و حقوق بشر است. در زمان شاهنشاهی محمد رضا شاه بود که شخص شاهنشاه سخن از بیمه های فراگیر برای همه ی ایرانیان راند که می رفت تا در راستای برنامه ی نوزده ماده ای انقلاب سپید شاه و میهن در دی ماه ۱۳۴۱ اجرا گردد و این سوسیالیستی ترین و اقدامی کارا در رفاه اجتماعی بود که در شاهنشاهی ایران داشت انجام می گرفت.

ما ایرانیان هرگز یک جمهوری راستین و آراسته از تناقض و فساد و تبعیض را تجربه نکرده ایم. افغانیان هرگز مزه ی آزادی از خرافات دینی و رهایی از چیره ی دین فروشان را در سیاست خود تجربه نکرده اند و اگر رژیمی سکولار در تاجیکستان نمی بود - با تمام نواقص ساختار جمهوریت در تاجیکستان - ، مردم تاجیکستان ضربه شستی از آخوندها دریافت می کردند که عقده ی هفتاد سال حکومت کومونیستی را بر سر مردمان بیچاره خالی می کردند.

همین جستار در کیهان سوئد